تبليغاتX
خدایا یاره من کی بر میگرده ............

وقت سحر به آیینه ای گفت شانه ای

کاخ فلک چه کجرووگیتی چه تند خوست

ما را زمانه رنجکش و تیره روز کرد

خرم کسی که همچو تواش طالعی نکوست

هرکز تو بار زحمت مردم نمیکشی

ما شانه میکشیم بهر جا که تار موست

از تیرگی و پیچ وخم راههای ما

در تاب حلقه و سر هر زلف گفتگوست

..........................................

خاری به طعنه گفت چه حاصل زبوورنگ

خندید گل که هرچه مراست رنگ وبوست

چون شانه عیب خلق مکن مو به مو عیان

در پشت سر نهند کسی را که عیب جوست

آنکس که نام خلق به گفتار زشت گشت

دوری گزین که از همه بدنامتر هموست

پروین نشان دوست درستی و راستیست

هرگز نیازمود کسی را مدار دوست

یاد و خاطربروین اعتصامی گرامی

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 

بعد از ماهها دوری دوباره برگشتم ممنونم از اونایی که تو این چند وقت بازم منو فراموش نکردن و به من لطف کردند

امیدوارم بتونم جبران کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
 

ای کـاش انســــــــــانها میدانستــــند

                                            

                                                زنــــدگـــــی

 

                                   هـــمان روز هــا یـــی اســـت کــه

 

                                                 زود گذشـتنـش را آرزو میـکنـنـد

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
      دایره    زندگی  مثل مستطیل میمونه

             سه ضلع  داره

                              عشق ..نفرت 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 

نـمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟ بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟ مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟ هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهي نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟ اگــر بــا تـيـشه طـعـنـه بـشـد ويـران دلـي از من نــمـي دانــم كــه آن ويــرانـــه آبادم كند يا نه؟ نمی دانم؟؟؟..... .

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
ويرانه نه آنست که جمشيد بنا کرد ويرانه نه آنست که فرهاد فرو ريخت ويرانه دل ماست که به هر نگه تو صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت

يکم فکر کني ميبيني زندگي ارزشه زنده بودنو نداره.اگه يکم بيشتر فکر کني ميبيني زندگي ارزشه مردنم نداره.امّا اگه خيلي فکر کني ميبيني مُردن و زنده بودن ارزشه فکر کردن و نداره هميشه يادت باشه چيزي که امروز داري شايد آرزويه ديروزت بوده و بزرگترين آرزويه فردات بشه پس هميشه سعي کن قدره چيزي که امروز داري خوب بدوني

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
سلام خدمت همه دوستان خوبم
شرمنده ام از همه اونايي که نتونستم سر وقت بهشون سر بزنم
پيشاپيش  اين عيد سعيد رو به همه تبريک ميگم و اميدوارم که روزايي خوبي رو در کنار آرزو هاشون  داشته باشند

 
از دلاويزترين روز جهان خاطره اي  با مناست
به شما ارزاني
سحري بود و هنوز گوهر ماه به گيسوي سحر آويخته بود
گل ياس  عشق در جان هوا ريخته بود
نفسم با نفس ياس  در آميخته  بود
من به ديدار سحر ميرفتم
ميگشودم  پر و ميرفتم ميگفتم هاي"بسراي اي دل شيدا بسراي
اين  دل افروز ترين روز جهان را بنگر
تو دلاويزترين شعر جهان را بسراي
آسمان ياس سحر ياس نسيم   روح در جان ريخته بود  شور و شوق تو برانگيخته بود
تــــــــــــــــو هم اي مـــــــرغــک تنها بســـــــراي
همه درهاي رهايي بسته است  تا گشايي به نسيم سخني
پنجره اي را بسراي ......بسراي...
من به دنبال دلاويز ترين شعر جهانم
تو هم اي خوب من اين نکته به تکرار بگو
اين  دلاويز ترين شعر جهان را همه وقت
نه به يک بار و به ده بارو به صد بار بگو
"دوستم داري"رااز من بسيار بپرس
"دوستت دارم را با من بسيار بگو
 "
+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
هر کز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

                 و هرگز

وهرگز  تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم  داد

                   زیرا

نه تو ماندنی هستی  و نه من

 

  آنچه ماندنی است یاد و خاطرات من وتوست

 

پس   پرواز را به خاطر بسپار

 

  پرنده  رفتنی  است

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
  بیایید یه  جور  دیگه نگاه  کنیم

  ونترسیم از مرگ

   مرگ

                                 پایا ن کبوتر  نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
زندگي... زندگي چيست؟ زندگيبازي شاپرکهاست اولش رنج و اخرش مردن زندگي اشکي است کز چشمان نمناک فرو مي ريزد.... ولي هرچه هست و هرچه باشد زندگيزيباست !! اما افسوس دنيا غروب ارزوهاست...

پس من

. آرزو هايم را به ظرفي مي گويم كه درونش آب زلال و شفافي جاي دارد و آن را به زير سبز ترين گل باغچه ميريزم.آري ميدانم با شكوفا شدن گل باغچه آرزويم بر آورده مي شود

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
خدايا اين روزها حال و هواي عجيبي دارم، بي بهانه و بي نشانه دلتنگي هايي دارم... اين دلتنگي ها خبر نمي دهند که چه مي خواهند بگويند و خبر نمي کنند چه مي خواهند از من بگيرند يا چيزي به من بدهند...

اين دلتنگي ها مخاطبي جز تو ندارد و صاحب اين نوشته ها از بي کسي و غمناکي سراغ تو را گرفته است... مي دانم که براي چيزي مرا آورده اي.

 خدايا آمده ام تا بگويم در سرماي سکوت اين زمين خاکي ، در پشت اين احساسات تلخ و غلط آدميان اين روزگار و در کوچه پس کوچه هاي اين دنياي بي وفا من هم از گمشدگان هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
سلام دوستان

حالتون خوبه........................منم خوبم آره برگشتم  اما خیلی کوتاه دوباره باید برگردم ....اما  ده روزه  دیگه  با دست پر بر میگردم

امیدوارم همیشه زندگیتون رویه ریل هایه خوشبختی در حرکت  باشه

این دو بیت رو به همه شما هدیه  میکنم

 

    زندگی شهد گلیست

     زنبور زمان میمکدش

           آنچه میماند

       عسل خاطره هاست

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
سلام بچه ها

من دیگه دارم میرم امروز روز نیمه شعبانه.... فکر نکنم

عید بهتر از این وجود داشته باشه واسه همتون آرزویه

موفقیت میکنم و امیدوارم تو این دنیایه کوچیک به

بزرگترینا برسید

واسه منم دعا کنید منم تو دنیا از خدا یه چیزو

میخاموخیلی امید دارم که خدا بهم کمک میکنه

ببخشید حوصله نوشتن نبود

خدا حافظ تا مرخصی بعدی

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
سلام ممنو ن از همه شما دوستان که بزرگی کردید وبه خونه خودتون اومدید

من تازه امروز اومدم  دلم خیلی  واسه وبلاگم تنگ شده بود وبرای شما هم

شبي ازپشت يک تنهايي نمناک و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفرصدا کردم
 
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
 
پس ازيک جستجوي نقره اي درکوچه هاي آبي احساس
 
تورا دربين گلهايي که در تنهاي ايم روئيد با حسرت جدا کردم
 
وتودرپاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
 
دلم حيران و سرگردان چشماني است باراني
 
ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
 
تورادردشتي ازتنهايي وحسرت رها کردم
 
همين بود آخرين حرفت
 
ومن بعد ازعبورتلخ وغمگينت
 
حريم اشکهايم را بروي اشکي ازجنس غروب ساکت ونارنجي خورشيد واکردم
 
نمي دانم چرارفتي؟
 
نمي دانم چرا شايد خطا کردم
 
وتوبي آنکه فکرغربت چشمان من باشي
 
نمي دانم کجا؟تا کي؟براي چه؟
 
ولي رفتي و بعد ازرفتنت باران چه معصومانه مي باريد
 
وبعدازرفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
 
وبعدازرفتنت رسم نوازش درغمي خاکستري گم شد
 
وگنجشکي که هرروزازميان پنجره با مهرباني دانه برمي داشت
 
تمام بال هايش غرق دراندوه غربت شد
 
وبعدازرفتن توآسمان چشمهايم خيس باران بود
 
و بعدازرفتنت انگارکسي حس کرد
 
من بي توتمام هستي ام ازبين خواهدرفت
 
کسي حس کرد
 
من بي توهزاران باردرهرلحظه خواهم مرد
 
وبعدازرفتنت دريا چه بغضي کرد
 
کسي فهميد تو نام مرا ازياد خواهي برد
 
ومن با آنکه مي دانم توهرگزياد من رابا عبورخود نخواهي برد
 
هنوزآشفته چشمان زيباي توام برگرد!
 
ببين که سرنوشت انتظارمن چه خواهد شد
 
وبعد از اين همه طوفان ووهم وپرسش و ترديد
 
کسي ازپشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
 
توهم درپاسخ اين بي وفايي ها بگو:
 
درراه عشق و انتخاب آن خطا کردم
 
ومن درحالتي ما بين اشک حسرت و ترديد
 
کنارانتظاري که بدون پاسخ و سرد است
 
ومن دراوج پائيزي ترين ويراني يک دل
 
ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر
 
نمي دانم چرا؟شايد به رسم عادت ويرانگي مان باز
 
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم 
 

به یاد اون کسی  که خیلی  ددوسش  داشتم و  تا همیشه دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
سلام بچه هاچيبگم نميدونم...   

 کي مياد به حرفايه من گوش بده
آخه من غريبه هستم با همه
يکي آشنا مياد به چشم من
ولي از بخت بدم اونم غمه

 اما  اينو ميدونم که اين شايد آخرين باري  باشه که مينويسم .خوش به حال شما دخترا خوش  به حالتون که حداقل دو  سال از زندگيتون رو بيهوده از دست نميديد
آره منم مثل بقيه پسرا دارم ميرم اما اصلا دلم نمي خاد برم نميدونم ........... .و
اما اين اخريا دلم خيلي پره بزا بريزمش بيرون
   غم که با  شادي هم اغوشي  نداره
گريه کن گريه خاموشي مياره
بزا امشب نکنم اشکامو پنهون
کي ميگه مستي فراموشي نداره

به قول قديميا تازه اول جوونيمونه اول بهار عمرمونه اما من
در بهار زندگي احساس پيري ميکنم
با همه آزادگي  فکر اسيري ميکنم
شمع بودن ذره ذره اب گشتن تا به کي
راه پر خاشاک را ارام رفتن تا به کي
در به رويم بسته است از اين و از آن خسته ام
من به جمع اشيان پاشيده ها پيوستهام
اي خدايه اسمان بهتر تو ميداني که من بارها در راه او تا پاي جان بنشسته ام
نمي دونم اما اگه من خدا رو هم نداشتم ديگه هيچي نداشتم از من به شما نصيحت به خدا نزديکتر بشيد باش رابطه برقرار کنيد باش حرف بزنيد به جون خودش جوابتونو ميده
سحرا وقت دعا من به باروني ابرم به سبک بالي باد
با خدا حرف ميزنم با خدا که موج نورش  تويه لحظه هام مياد
 اون خدايي که همه عالم از اوست رو بلندي  هايه ابرا ميشينه
ميدونم که هاي هايه گريه هامو ميشنوه مي دونم که اشکهامو مي بينه
صدايه اذون مياد
صدايه اذون مياد ميپيچه تو نفس  ساديه صبح رو لبام نشسته آه و دل من غرق گناه
سر ميزارم رويه سجاديه صبح
سر به سجدش ميزارم تا بميرم واسه رفتن تن من يه خواهشه

يه آرزو دارم برا همه دوستام
اميدوارم کليد قلبتون هميشه دست خودتون باشه يا حداقل اگه کليد قلبتونو به دست کسي ميديد بتونه ازش تا هميشه مراقبت کنه
مواظب باشيد کليد قلبتون دو تا نشه کسي نتونه از روش  يکي بسازه اونوقت.
کليد قلبمو دادم بهت گم نکني  سر به هوايه من
هر خارو خسي روبعد از اين نگيري به جايه من
عشق رو بندگي کن تو قلبم زندگي کن
الهي تا نفس تو سينه هست بموني برايه من
اي  سر به هوايه من
الهي

به امميد روزهايه روشنتر از امروز
من بازم به مطلب مينويسم امما ممکنه يکم طول بکشه
يا علي

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
تو به  من خنديدي و نمي  دانستي
من به چه دلهره از  باغچه ئ همسايه سيب  را دزديدم
باغبان از پي  من تند دويد
سيب را دست تو  ديد
سيب دندان زده افتاد به خاک
و تو رفتي و هنوز
خش خشه گام تو تکرار کنان
مي دهد آزارم
و من انديشه کنان  غرق اين پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سيب نداشت؟؟؟....؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 

 اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنيا به پايان برسه تموم خطهاي تلفن و تالارهاي گفتگو و اي ميل ها اشغال ميشه ..پر ميشه از : « از اينكه رنجوندمت پشيمونم من رو ببخش » « تو را عاشقانه مي پرستم » « مراقب خودت باش » اما بين اين همه پيام يكي از همه تكون دهنده تره « هميشه عاشقت بودم ولي هيچوقت بهت نگفتم » پس عشق و محبت را تقديم انكه دوستش داريم كنيم شايد فردايي نباشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
پرسيدم که عشق چيست ؟ گفت آتشي است . گفتم : مگر آن را ديده اي ؟ گفت نه در آن سوخته ام . عشق را با تمام وجود فرياد بزن تا به جهانيان ثابت کني : تمام مسيرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمي باشد . به کوه گفتم عشق چيست ؟ لرزيد به ابر گفتم عشق چيست ؟ باريد به باد گفتم عشق چيست ؟ وزيد به پروانه گفتم عشق چيست ؟ ناليد به گل گفتم عشق چيست ؟ پرپر شد به انسان گفتم عشق چيست ؟! اشک از ديدگانش جاري شد و گفت : !!!!!!!ديوانگيست..........
+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست:

 وقتي به دنيا امدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا امدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي وقتي ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي وتو به من ميگي رنگين پوست ؟؟.....؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 

تا چند کشي نعره که قانون خدا کو؟؟                       گوش شنوا کو؟؟
کو آنکه دهد گوش به عرض فقرا کو؟                 گوش شنوا کو؟؟
مردم همگي مست و ملنگند به بازار               از دين شده بيزار
انصاف ووفاوشرم و حيا کو؟               گوش شنوا کو؟؟
در علم و ترقي همه آفاق عوض شد             اخلاق عوض شد
ما  را به سوي علم ويقين راهنما کو؟               گوش شنوا کو؟؟
عالم همه از خلعت نوراي  مشعشع               گرديده مخلع
در پيکر ما خلعت موزون ورسا کو              گوش شنوا کو؟؟
اين دوره مگر دوره ئ رباب حجال است؟            يا قحط رجال  است؟؟
مردان هنر پيشه ئ انگشت نما کو؟           گوش  شنوا کو؟؟
امروز جميع علما خانه نشينند              در ماتم دينند
بر گردن ما از غم دين شال عزا کو؟          گوش شنوا کو؟؟
افکنده دو صد غلغله بر گنبد گردون          صوت گرامافون
آن صرت من البصره الي الکوفه چطو شد؟؟         موقوفه چطو شد؟؟
آن دهکده ئ وقف عموم غربا کو؟         گوش  شنوا کو؟؟
هر گوشه بساطي زشراب است و غماراست        ديگي سر بار است
پرسيد يکي رحم ومروت به کجا رفت؟       گفتم به هوا رفت
ديدم به باغي فقرا دسته به دسته          بر سبزه نشسته
فرياد کشيدند همه اشرف  ما کو               گوش شنوا کو
اشعار بالا از مرحوم سيد اشرف الدين حسيني بودکه بعد از انقلاب در حال وهواي آن دوران سروده شده است
اشعار زيبايي است ميشه بعضي هاشو امروزه هم با صداي بلد خوند..................گـــــــوش شنوا کو؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
دانش آموز دو خط موازي روي تخته سياه  کشيد و بعد معلم با صداي بلد گفت:بچه ها دو خط موازي هيچگاه همديگه رو قطع نمي کنن..... بعد بچه ها هم بلند گفتند: دو خط موازي هيچگاه همديگر  را قطع نمي کنند
يکي از  دانش  آموزا رفت  تو فکر....آخه چرا دو تا خط همديگه  رو  قطع نمي کنن؟؟؟؟
اگه يکي از اين دوتا خط بخواد به اون يکي برسه بايد چي  کار  کنه؟؟؟
دانش  آموز خيلي فکر کرد.........و به اين نتيجه رسيد که اگه دو خط بخوان  به  هم برسن بايد حد اقل يکي از  اونا  از خود گذشتگي کنه و وجود خودش  رو بشکنه  تا بتونه   به  اون يکي برسه
راسي  تا حالا با  خودمون  اين فکرو کرديم که  آيا ما  هم  براي  رسيدن به اون کسي که  واقعا دوسش داريم حاضر به  اين کار مميشيم  ؟؟؟....؟ کار خيلي  سختيه اما به نظر من ارزشش رو  داره
نظر شما چيه؟؟؟؟؟...؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
 يه روز عشق و فضولي و حسادت و ديونگي با هم قايم موشک بازي مي کردن بعد فضولي حسادت رو پيدا مي کنه حسادت از روي حسوديش به ديونگي ميگه عشق پشت گل سرخ قايم شده ديونگي خاري رو بر مي داره و به طرف عشق پرتاب ميکنه و عشق براي هميشه کور ميشه ديونگي قول ميده تا اخر عمرش پيش عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول ميده جاي چشم هاي عشق باشه براي همينه هرکي عاشق ميشه ديونست

 

يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد! نتيجه اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي

 

 دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري ، تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نميرسن

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

+ نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
يکي در گوشـه ويرانه افتاده به صــد خـواري / يکي ازمال

و دارايي زده بر طــبل بـي عاري/ يکي بدبخت وبيـچاره ،

يکي دارا و بازاري / يکي تا مسـتراح خـانـه اش را کـرده

گلـــکاري/ عجب سيري به زيرگنبددوارمي بينم / جهــان

تار اسـت یا من تار میبینم

به نظر من الان تو این موقعیت این واقعیت جامعه ماست

خوشحال میشم نظرات شما را در این مورد بفهمم

+ نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
 

تورو خدا چرا ما اینقد قدر  نشناسیم

بانو پوران :

 بهار مي آيد گل هم مي آيد اما او ديگر نه!

در سال 1330 با شاپوري ازواج کرده بود و ازدواج دوم را در سال 1338. وقتي روشن زاده، مفسر خوش صداي ورزش ايران خواست درباره همسر از كف رفته اش چيزي بگويد، بغض راه گلويش را بست.

چيزي بگو! پيش از آنكه در اشك غرقه شوم!

نه شاپوري از آن جدائي سخني به گلايه گفت و نه پوران از شاپوري سخني به بدگوئي. مجلات هفتگي براي سرگرمي خوانندگان كنجكاوشان بارها خيزبرداشتند ولي آن دو به دام نيفتادند. همه آنچه در دو دهه 30 و 40 و نيم دهه 50 گذشت با هم گره خورده بود. شعر شاملو نيز با همه حوادث اين دوران.

كمتر مي شد حدس زد پوران روزي از فيلتر تنگ برنامه گل ها نيز عبور كند و صدايش براي گلها ضبط شود، كه شد!

آنها كه دستي توانا در ترانه سرائي و آهنگسازي داشتند و دارند، هركجا از خاطرات خود گفته و نوشته اند، وقتي به پوران رسيده اند بدون لحظه اي ترديد از استعداد كم نظير او براي اجراي تصنيف و ترانه، گوش تيز او براي گرفتن سيلاب هاي ترانه و آهنگ و آشنائي كامل او به ضرب آهنگ ها ياد كرده اند. ريتم را خوب مي شناخت و استادانه نيز مراعات مي كرد.

از او كه در آغاز دهه 60 گرفتار بيماري بي درمان سرطان شد و براي بستن چشم بر جهان، خود را به ايران رساند تا در وطن به خاك سپرده شود، اجراي ترانه هاي بسياري باقي مانده است، اما حيف است اگراز ترانه اي ياد نشود كه مي گويند تا آخرين دوراني كه هنوز مي توانست زمزمه كند، هرگاه مي شد و مي خواست آن را با نفسي که بيرون مي آمد و کوتاه بود زمزمه مي كرد:
چشماي من ميل به گريه داره
مي خواد بباره
دل نمي دوني که چه حالي داره
چه حالي داره
غصه بجز گريه دوا نداره
خدا نداره

###
هرچي تو دنيا غمه
مال منه
روزي هزاربار
دل من ميشكنه
...
دل ديگه او طاقتا رو
نداره
خدا، نداره
پشت سرهم
داره بد مي آره
خدا مي آره
###
از اين اجرا، مي گويند ضبطي وجود دارد كه پوران ديگر نفس خواندن بلند آن را ندارد، اما چنان مسلط آن را مي خواند كه به گله اي آهنگين مي ماند
____________________________________________________________________
علی حاتمی:

حسن کچل نخستين فيلم از مرحوم علي حاتمي : هوار هوار رفتم، مثل غبار رفتم......... ...

 فيلم سينمايي«حسن كچل» در سال 1349 درحدود سي و پنج سال قبل به نمايش در آمد. اين فيلم كه فيلمنامه‌آن نيز متعلق به خود حاتمي بود روايت : چل گيس دختر حاكم مهربان است كه به وسيله زن بابايش اغوا مي‌شود و به باغ جادو، كه در طلسم ديو است، براي چيدن گل مي‌رود و در طلسم ديو مي‌ماند از طرف ديگر حسن كچل توسط مادرش براي تجربه‌اندوزي از خانه رانده مي‌شود و...

علي حاتمي در سال 1348، نمايشنامه حسن كچل را نوشت كه توسط داوود رشيدي در سالن سنگلج به روي صحنه رفت او در همين سال مقدمات ساختن فيلم حسن كچل را نيز فراهم آورد.

اين فيلم در مقام چهارم جدول فروش آن سال قرار گرفت. مسعود پورمحمد در كتاب «معرفي و نقد فيلم‌هاي علي حاتمي» كه توسط غلام حيدري گردآوري شده است آورده است: حسن كچل را هر بار كه ببينيش تكرار مي‌شود و هنوز همان حسن كچل است هر بار كه مرتضي احمدي ما را به فراموشي همه قصه‌هاي ديگر بخواند تا گوش به حسن كچل بدهيم گوش مي‌سپاريم و مي‌بينيم و لذت مي‌بريم، ما كه قصه دوست داريم. همچنين همزمان با آغاز سال جديد، سالنامه علي حاتمي توسط موزه سينما منتشر شد. اين سالنامه شامل بخشي از ديالوگ‌هاي فيلمهاي شاخص حاتمي همچون طوقي، مادر، سوته‌دلان، هزاردستان، كمال‌الملك، سلطان صاحبقران، دلشدگان و .... است.
نگاهى به آثار سينمايى على حاتمى - قصه مردى كه در پاييز رفت

 اين اصلى ترين ويژگى حاتمى است. او فيلمسازى بود كه زبان خاص خودش را داشت و اين زبان را نه از سينماى اروپا وام گرفته بود، نه هاليوود، نه ايتاليا و نه هيچ كجاى ديگر، سال ها به اين استقلال افتخار مى كرد، اما همين تمايز و تفاوت بهانه اى شد براى جماعت منتقد تا قدر او را درنيابند، هر چند در اين ميان مخاطب عام با او و آثارش رويه اى منطقى تر را در پيش گرفت و هرگاه كه با فيلمى ساخته او ارتباط برقرار كرد، فارغ از تمام اما و اگرها، اين ارتباط را از طريق استقبال به نمايش گذاشت. عزم حاتمى در سماجت بر سر ادامه آن نوع سينما و فيلمسازى كه به آن اعتقاد داشت، در ميان امواج انكار و نفى منتقدان، نيازمند اعتماد به نفسى غريب بود كه او صاحب آن بود. به سرانجام رساندن مجموعه هزاردستان در طول نزديك به ?? سال در دو حكومت و در حالى كه ادامه آن نيازمند قانع كردن مديرانى بوده كه پس از انقلاب ماه به ماه تعويض مى شدند، كارى بوده كارستان و حاتمى مرد انجام غيرممكن ها بوده. آن چه در زير مى آيد يادداشت هايى درباره يازده فيلم سينمايى است كه او در طول عمر ساخته. پرداختن به دو سريال سلطان صاحبقران و هزاردستان خود نيازمند مطلبى جداگانه و فرصتى ديگر است تا حق مطلب را بتوان ادا كرد… حاتمى در حالى به ديار عدم رفت كه سرشار از حسرت بود. پرده آخر نمايش زندگى، دقيقاً مشابهتى تام و تمام به همان پايان هاى تراژيك و تاثيرگذارى داشت كه خودش براى فيلم هايش مى نوشت. اين چنين است كه براى هنرمندان بزرگ مرز ميان زندگى واقعى و آثارشان، چنان كم رنگ مى شود. روحش شاد.
____________________________________________________________________
محمدعلي فردين :

بازيگري كه به ادبيات راه يافت

فروغ فرخزاد در شعر «كسي كه مثل هيچ كس نيست» ميگويد :
و شربت سياه سرفه را قسمت ميكند   
و روز اسم نويسي را قسمت ميكند   
و چكمههاي لاستيكي را قسمت ميكند   
و سينماي فردين را قسمت ميكند   

ميتوان سينماي فردين را «سينما براي سينما» دانست اما برخي از منتقدان و روشنفكران لقبي به اين گونهء سينما دادند كه به فيلمفارسي معروف شد. سينمايي كه مجموعهء وسيعي از مردم كوچه و بازار هواخواه آن هستند و به آن نامهاي گوناگوني چون هنر لالهزاري، هنر خاكي، كوچه و بازار و... داده شده است. مرگ محمدعلي فردين ايران را به جنب و جوش واداشت و مراسم تشييع او را به يكي از خاطرهانگيزترين مراسم وداع مردم با هنرمند محبوبشان بدل كرد.   
فردين در سالهاي آخر در چند مراسم سينمايي حضور يافت و سينماي جمهوري را كه متعلق به خودش بود به نمايش بسياري از فيلمهايي اختصاص داد كه كارگردانانش قدرت تقبل هزينههاي نمايش فيلمشان را در سينماهاي ديگر نداشتند. در يكي از مراسمي كه وي حضور داشت رضا كيانيان وقتي بالاي صحنه رفت، حضور او را مايهء افتخار سينماي ايران دانست و سالن به احترام او به پا خاست و فردين گريست.   
نميتوان آوازهاي حسين خواجه اميري (ايرج) را كه از دهان او بيرون ميآمد و صداي چنگيز جليلوند را در موفقيت او بيتاثير دانست. دربارهء تاثير فردين در سينماي ايران توجه به همين مساله كافي است كه كيومرث پوراحمد يكي از برجستهترين فيلمسازان پس از انقلاب، پس از چندين دهه،فيلم گل يخ را از روي سلطان قلبها وي ساخت و فيلم را به روح وي تقديم كرد.
به هر روي فردين زادهء شرايط حاكم بر سينماي آن روز بود، به طوري كه خود در گفتوگويي در مجلهء ستارهها يكي از معتبرترين مجلههاي سينمايي پيش از انقلاب، نارضايتي خود را از شرايط تجاري فيلمهاي سينمايي بيان كرده و تمايل خود را به بازي در فيلمهاي هنريتر ابراز داشت. اتفاقي كه سرانجامدر فيلمي به كارگرداني مرحوم جلال مقدم افتاد. فردين در آن فيلم موهاي خود را تراشيده و در ظاهري متفاوت ظاهر و اگرچه فيلم با شكست سخت تجاري روبهرو شد، اما وجهي ديگر از تواناييهاي اين هنرمند را به رخ كشيد.
____________________________________________________________________

۳۰ دی ماه امسال، هفدهمین سال در گذشت      نابهنگام هايده در سن چهل و هفت سالگی و آن هم در اوج محبوبيت و موفقيت است.

هايده در سن بيست و شش سالگی، در ۱۳۴۷، فعاليت حرفه ای خود را با خواندن ترانه "آزاده" اثر استادش علی تجويدی که بر روی آخرين سروده رهی معيری ساخته شده بود آغاز کرد. اجرای اين اثر با ارکستر بزرگ گلها در راديو تهران موجب شهرت هايده شد. وی پس از اجرای چندين اثر ديگر از تجويدی، از نخستين سال های دهه ۱۳۵۰ به خواندن ترانه های پاپ علاقه مند شد که بيشتر از ساخته های جهانبخش پازوکی، محمد حيدری و انوشيروان روحانی بودند.

ترانه هايی چون "نوروز آمد"، "سوغاتی" و "گل سنگ" از معروف ترين ترانه های هايده در آن دوران است. وی چندی پيش از پيروزی انقلاب راهی لندن شد و از ۱۳۶۱ در لس آنجلس به فعاليت ادامه داد. اجرای ترانه های نوستالژيکی که گويای حال ايرانيان از ايران گريخته و حتی ايرانيان مقيم داخل بود هايده را بيش از پيش محبوب ساخت.

از کنسرت های موفق هايده در خارج از ايران می توان به کنسرت ۱۹۸۲ با گروه سازهای ايرانی (به سرپرستی منوچهر صادقی) در دانشگاه يو.سی.ال.ای در کاليفرنيا، کنسرت های ۱۹۸۴ و ۱۹۸۶ در آلبرت هال (به رهبری فرنوش بهزاد) در لندن و کنسرت ۱۹۸۶ در موزيک هاله (هامبورگ) اشاره کرد

پروفسور اريک نخجوانی درباره صدای هايده در دانشنامه ايرانيکا (Encyclopedia Iranica) می نويسد: "تلفيق قدرت حنجره و مهارت در تکنيک های آوازی، به صدای کنترآلتوی او جنس و طنينی نادر برای اجرای آواز داده بود. از آن گذشته، حس قوی او در زمان بندی موسيقايی، داشتن ريتم روان در اجرا و بيان شاعرانه و موثر موسيقايی، به او اين امکان را داد تا هر ترانه ای را که می خواند به شکلی تاثيرگذار اجرا کند..."

بيشتر ترانه های هايده به همت منوچهر بی بيان بنيانگذار و تهيه کننده برنامه های تلويزيون جام جم در لس آنجلس به صورت نماهنگ (موزيک-ويدئو) در آمد که بخشی از آنها در سال ۲۰۰۳ به صورت غيرقانونی توسط يکی از کمپانی های ايرانی در لس آنجلس به صورت دی.وی.دی و طبعاً با کيفيتی نه چندان مطلوب انتشار يافت.

هايده در آخرين شب زندگی اش در باشگاه کازابلانکا در حومه سان فرانسيسکو همراه با پرويز رحمان پناه (تار)، عبدی يمينی (کيبورد)، سيامک پويان (تمبک) و ... برنامه ای بياد ماندنی اجرا کرد. اين برنامه سه ساعت و نيمه توسط خسرو مترجمی (بنيانگذار شبکه آموزشی آی.تی.سی در کاليفرنيا) فيلمبرداری شده ولی با گذشت شانزده سال، به دلايل نامعلوم هنوز انتشار نيافته است

آرامگاه هايده در گورستان وست وود در لس آنجلس (عکس از آرش بهتاش؛ آرشيو پژمان اکبرزاده)

هايده در آخرين ماه های عمر خود مشغول ضبط يک آلبوم از ترانه های شاد از آثار جهانبخش پازوکی و حسين واثقی بود و در حالی که قراردادی نيز با سعيد ديهيمی (نوازنده پيانو) که سابقاً ترانه بياد ماندنی "نامه" را برايش ساخته بود داشت راهی سانفرانسيسکو شد؛ سفری که ديگر بازگشتی نداشت...

هايده در روز بيستم ژانويه ۱۹۹۰ برابر با سی دی ماه ۱۳۶۸ ساعاتی پس از اجرای کنسرت در سالن کازابلانکا، بر اثر سکته قلبی درگذشت. او در گورستان وست وود با حضور هزاران نفر از ايرانيان مقيم آمريکا به خاک سپرده شد. شانزده سال از درگذشت زودهنگام هايده گذشته ولی در روزگاری که عمر ترانه ها به چندماه و چند هفته رسيده، ترانه های او در ميان ايرانيان همچنان دوستداران بيشماری دارد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دلکش

با مرگ دلکش جامعه موسيقی ايران خواننده ای را از دست داد که نه تنها صدائی رسا و تاثير گذار داشت، بلکه در فرآيند نوآوری در موسيقی سنتی نقشی عمده ايفا کرد.

عصمت باقرپور با نام هنری "دلکش" در سال 1304 در بابل زاده شد. هنوز نوجوان بود که نزد خواهرش به تهران آمد و در مدرسه ای که درس می خواند، توجه آموزگار موسيقی" ظهيرالدينی" را به سوی خود جلب کرد که صدای او را پر رنگ و شايسته پرورش تشخيص داده بود

ظهيرالدينی او را به دفتر روح الله خالقی در انجمن موسيقی ملی برد و خالقی او را به دست عبدالعلی وزيری خواننده معروف آن زمان سپرد که فوت و فن آوازخوانی را به او بياموزد.

در آن سالها، موسيقی سنتی که بر اثر تکرار و تقليد، جاذبه خود را از دست داده بود، نياز بسيار به نوآوری داشت. انديشه و احساس نو، آهنگ نو و صدای تازه می طلبيد تا از رکود پيش آمده به در آيد. نياز به صدای گرم و رسای زنانه به ويژه برجسته می نمود. قمر الملوک وزيری رفته رفته از توان خواندن افتاده بود و ملوک ضرابی نيز ديگر جاذبه پيشينش را نداشت.

از سوی ديگر آهنگسازان نسل جوانتر که قصد نو آوری در موسيقی سنتی داشتند، به صداهای تازه ای نياز داشتند که با نو آوری های آنها سر سازگاری داشته باشد. دلکش يکی از بهترين اين صداها بود که از بخت خوش به همکاری دائمی با مهدی خالدی، آهنگساز نو آور و از شاگردان ابوالحست صبا پرداخت

همکاری دلکش و خالدی نه تنها برای هر دو آنها مفيد بود و هر يک موفقيت ديگری را تضمين می کرد، بلکه در کار ساخت و پرداخت و اجرای تصنيف نيز تحولی پديد آورد.

تا آن زمان تصنيف خوانی چندان اهميتی نداشت و حتی آواز خوانان برجسته خواندن تصنيف را خلاف شان و اعتبار می دانستند.

اما در آفريده های خالدی تصنيف اهميت ويژه ای پيدا کرد و صدای رسای دلکش بر اين اهميت و جاذبه تاکيد می گذاشت. در برنامه های اجرائی "خالدی - دلکش"، تصنيف دوبار اجرا می شد و در آغاز و پايان برنامه جای "پيش در آمد" و "رنگ" می نشست.

اين روش ابداعی از آنجا که بر جاذبه های برنامه های موسيقی می افزود، بزودی فراگير شد و جای تصنيف در همه برنامه های موسيقی راديوئی گسترده تر و برجسته تر گرديد.

متاسفانه همکاری دائمی دلکش و خالدی هفت سالی بيش به درازا نکشيد و آن دو در سال 1331 از هم جدا شدند.

با اين همه صدای دلکش آنچنان پر و پيمان و جذاب بود که توانست در پيوند با آفريده های آهنگسازان ديگر نيز جلوه بسيار پيدا کند.

دلکش پس از خالدی به ترتيب با جواد لشگری، بزرگ لشگری، حبيب الله بديعی و علی تجويدی به همکاری پرداخت. در اين ميان همکاری او با تجويدی پربارتر از ديگران بود و ترانه های بسياری زيبائی از اين همکاری به يادگار مانده است.

گفتنی است که دلکش خود نيز آهنگ می ساخت البته با نام مستعار " نيلوفر". " ساز شکسته" يکی از آهنگهائی است که او خود ساخته و خوانده است

غير از " ساز شکسته" خوانده های زيبای ديگری نيز از دلکش بجای مانده است: آمد نوبهار، آشفته، دل غافل، آه بی اثر، تنها منشين، پشيمان شدم، ياد کودکی، سفر کرده، شب تنهائی، آتش کاروان، به کنارم بنشين و...

آتش کاروان( آهنگ از تجويدی و با شعر بيژن ترقی) و به کنارم بنشين ( از خالدی با شعر رهی معيری) از بازمانده های از ياد نرفتنی دلکش به شمار می روند.

از آن گذشته دلکش شماری از ترانه های بومی شمال ایران را نیز بازخوانی کرده است؛ آنهم در سالهایی که رغبت به "بومی خوانی" فراگیر نشده بود.

بازخوانی او بویژه از قطعه معروف "امیری" بسیار زیبا و دقیق از کار درآمده است.

دلکش در چند فيلم سینمایی نیز شرکت کرده است که عبارتند از: شرمسار، مادر (همراه با قمرالملوک وزیری)، افسونگر و دسیسه.

دلکش سه چهار سال پیش در سفری به شهرهای مختلف اروپا، با بازخوانی ترانه های پیشین خود، یکبار دیگر تحسين و ستایش ایرانیان برونمرزی را برانگيخت.

در آخرين سفر دلکش به لندن، بخش فارسی بی بی سی مجموعه ای از خاطرات و شرح حال دلکش با صدای خود او فراهم کرد. گفتگو، تنظيم و تهيه اين مجموعه را که "آواز خاطرات" نام دارد، شاهرخ گلستان برعهده داشت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگه عمری باقی باشه کاملترش میکنم

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 

                                    زيباترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 

بساط شيطان

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
ممنون از اینکه  به کاروان  ما  ملحق  شدید

       لطفا  نظر کلی خودتون رو در  مورد وبلاگ  بدید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت   توسط دوست دیر آشنایت ع...........ل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من شاعر نیستم
شعر ندانم که چه باشد
من مرثیه خوان دل خویشم
سلام ممنون که به کاروان ما هم سری زدید
من ساکن اصفهانم بزا بهتر بگم اسم شهر من شهر کهر.....گ است
یه دوستی خودشو همشهری معرفی کرده خوشحال میشم بیشتر بشناسمش
یا حق

نوشته های پیشین
بهمن 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
یه گوشه خلوت
آسمونیهای عاشق
اگر تنهاترین تنها شوم بازهم خدا با ماست
عشق آزادی ایران
گل یخ
فراری
بانوی دی ماه
لواشك
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان